معرفی وبلاگ
در تماشايي ترين اغراق خيال، تجسم آرامشي مبهم، مرا به مرور ياد تو وادار مي كند
صفحه ها
دسته
وبلاگ های تبیانی
دنياي ديگر من
رفقاي قديمي ثبت مطالب
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 154401
تعداد نوشته ها : 113
تعداد نظرات : 866
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

 

 

 

 خشم شب و تازيانه هاي باد
ديوانه اي بر فراز تپه هاي خاكي
و مردي در متروكه هاي شهر
خواب و خاطره...
خاطراتت را خواب ديده اي آيا.؟
آيا به خاطر مي آوري كودكي ات را.؟
روزهاي شاد و پر از سرورت را.؟
بازي ها و هم بازي هايت را.؟
چهره ي بي پيله و پر از تماشايت را.؟
آيا به خاطر مي آوري...؟
...
كوچه هاي خاكي خيال
ياد آور آن روزهاي پر هياهوست
آگر در اين شهر پرسه مي زني..،
احساس مي كني مدفن خاك را.،
در زير مصنوعات دست بشر
در زير نقابهاي خاك نما
آيا خاطرات هم خالي از زمزمه ي حقيقت است.؟
...
فاش مي كند راز طراوت كودكي ات را..،
چاله اي كه در گريز از اين مصنوعات..،
خود را رها ساخته از سطح نقابها..،
و خاك را نمايان مي سازد
به حقيقت نزديك تر است..،
چاله اي كه مايه ي رنج ما خاكي نشينان است.

 

                   ... اسماعيل رضواني خو ...

 

چشمهايم به انتهاي كوچه خيره شده اند..!
 سوسوي غريبي چشمهايم را محو تماشاي دور دستها مي كند.
 آيا به پايان خواهد رسيد انتظار...
 آيا پلك زدن هاي پي در پي در اين دلتنگي محسوس پايان خواهد 
 يافت..؟؟
 نزديك تر، كه مي شود...
 روي بر مي گردانم و نفس جان سوزي مي كشم...
 نه...!
 گمشده ي من اين نيست...
 بعدى هم نخواهد بود…
 و شايد بعدي ها هم...
 اين انتظار غريب كه وجودم را از بودن تهي كرده است.
 كي به پايان مي رسد.؟
 با خود عهد خواهم بست كه زين بعد...،
 به پايان نينديشم.
 شايد اين آغاز ، خود،پاياني غم انگيز است..
 چشمهايم هنوز هم به انتهاي كوچه خيره شده اند..!
و به سو سوي غريبي ديگر...


   
               ... اسماعيل رضواني خو ...

 

 

1387/11/13 17:34

مگه تو هموني نيستي كه تو قلبم عشقو كاشتي!

مگه تو هموني نيستي كه يه روز دوسم مي داشتي!

مگه تو شمدونيا رو،جون به قلبشون ندادي!

مگه تو هموني نيستي كه افق رو جا گذاشتي!

مگه تو هموني نيستي كه به چشمام خيره بودي!

با يه اتفاق ساده ، دلمو ازم ربودي!

مگه تو هموني نيستي كه نگات خورشيد من بود!

پس چرا چشماتو بسته،عينكاي تار دودي!

مگه تو هموني نيستي كه مي گفتي گل زرديم!

اومدي موندي كنارم،توي پاييز خونه كرديم!

مگه تو هموني نيستي كه با من هم بازي بودي!

براي بودن با هم،بازي رو بهونه كرديم!

مگه تو هموني نيستي كه با من يه عهدي بستي!

كفتي تا آخر عمرت،پاي عهدمون نشستي!

مگه تو هموني نيستي كه از عاشقي مي گفتي!

گفتي قلبت رو بجز من،رو دلاي ديگه بستي!

...

باورم نميشه حالا،از نگاهم ديگه سيري

باورم نميشه مي خواي،دلتو ازم بگيري

باورم نميشه امشب،با شكستن يه گلدون

بري و تنهام بذاري،عهدمونو پس بگيري

             ... اسماعيل رضواني خو ...

قبلا هر وقت دلم تنگ مي شد.؛.به آسمون نگاه مي كردم.و با ستاره ها و ماه هم صحبت مي شدم و گاهي هم با عكسها...اما نمي دونم چرا امشب ديگه ستاره ها هم جوابم رو نميدند..؟.بهشون حق ميدم.!.اونا هم از دست من خسته شده اند...ديگه خودمم خجالت مي كشم.هم از ستاره ها هم از خودم كه هرگز دوست نداشتم مزاحم كسي بشم...در هيچ شرايطي دوست نداشتم كوچكترين آزردگي در دلِ كسي نسبت به خودم ايجاد كنم...منو ببخشيد اگه گاهي مزاحم ميشم...! 

ولي اينو بدونيد كه دست خودم نيست...چاره اي جز اين ندارم...دلتنگي من امشب از اينها هم گذشته... 

اينو باور كنيد...كه دلم خيلي تنگ شده.خيلي...به خدا...!*** 

دسته ها : عشق!
1387/11/10 12:3

بهار از لا به لاي اشكهايم،عشق نا چيزيست.

به عمر لحظه هايم،عشق هم يك واژه ي پوچيست

من از كوتاهي خوش بختي و يك عمر غصه شكوه دارم

شايدم پاييز من زيباست و عشقم شهد گلها نيست

ميان برگ هاي زرد پاييزي مرا يك مرگ كافي بود

ولي افسوس پاييزم گذشت و عمر من باقيست.

نمي خواهم دگر زنداني اين عالم بي عشق باشم من

مرا شايد نباشد عمر،اگر چه مرگ تكراريست.

                     ... اسماعيل رضواني خو ...

مي پيمايد آسمان مملو از سياهي را،

خفاشي كه آسمان را با تمام تاريكي اش دوست دارد.

پلك مي زند و پر مي گشايد.

من درك مي كنم،

لذت زندگي خفاشها را...

من درك مي كنم،

عشق زيباي خفاشها را...

من درك مي كنم،

من مي دانم و ايمان دارم،

خفاشها از همه عاشق ترند.

جواب مي دهد سوال پر از ترديد آدميان را..،

آسماني كه لبريز از تاريكي و ظلمت است.،

آري خفاشها هم عاشق مي شوند.

آري..................!

            ... اسماعيل رضواني خو ... 

اي وارث شبهاي پر از ناله و نفرت
اي روزنه ي مرگ
اي كوچه ي بي هم نفس و رهگذري چند
اي شاخه ي بي برگ
امشب دل من در طلب ديدن رخسار نگار است
شايد شب ديگر
امشب مي و پيمانه و وافور به راه است
مستم ز لب يار
من شب زده از چشم سياهت شده ام باز 
بر من نظري كن
من نازكش چشم سياه توام انگار
بي وقفه بكن ناز
روزي كه مرا در پي دلدار روان بود
بي يار بدم من
امروز كه آرامش من با تپش قلب و دلش بود
آزاده شدم من
با عطر تنش پيكر من مست ز عشق است
يك عشق پر از راز
با عشق دلم،ناز به چشمان و كرشمه است
نازم به نگاهش
بي چاره دلم دلخوش روزاي وصال است
بي هوده خوشم من
از لذت ديدار چه شوقي به سرم بود
يك شوق پر از وهم
شايد كه در اين عالم بي عشق بميرم
عشقي به سرم نيست
شايد كه به روياي دلم دست تو گيرم

شكي به دلم نيست

             ... اسماعيل رضواني خو ...


X